مدتی است كه فرصت سرخاراندن ندارم . بدجوری تو كار دنیا رفتم و اصلا فرصت كار مجازی ندارم. دیروز بود كه برای اولین بار سرم را بالا كردم و آسمان آبی و نیمه ابری بالای سرم را نگاه كردم.
یادش به خیر آنروزهایی كه همیشه سر به هوا بودم و چشم در چشمان آبی آسمان می دوختم.
دیروز یك آن دلم برای همان روزها تنگ شد و برای چند دقیقه به صورتش خیره ماندم . رنگ و رویش همانی بود كه مدتها پیش دیده بودم . به همان آرامی و وقار به همان آرامش و استواری.
این وسط این من بودم كه وقتی درآینه به خود نگاه می كنم هر روز بیشتر از روز قبل قیافه ام رو به پیری می گذارد و موهای جلوی سرم عقب روی می كنند تا دوستان هر از چند گاهی به شوخی لیچاری بارم كنند و بگوبند كچل.
عیبی ندارد اگر از شوخی با ما لذت می برند بگذار خوشحال باشند. این وسط دل ما سیری چند؟ اگر هم شكست كه شكست. نه اینكه یادم بیندازند دارم طاس می شوم نه ؛ بلكه به این خاطر كه یادم می اندازند دارم پیر می شوم و نه زنی نه زندگی ای نه بچه ای نه پولی پول پول پول...
نمی دانم این چه حكمتی است كه سراغ این شغل نان و آبدار را گرفتم ؟ شاید برای اینكه بگویند خبرنگار است اما نه برای این نبود ؛ من از بچگی این كار را دوست داشتم و حالا هم دوستش دارم اما نه به این شكل نه به این روش.
دل می شكند و دلی كه شكست دیگر شكست با هیچ چیزی سر هم نمی شود و من هم یك دل شكسته ام.
تنها چیزی كه این روزها دلم را وا می كند صدای اذان صبح موذن مسجد محلمان است كه در تاریك ترین لحظه شب نوید طلوع خورشید را می دهد و خدا را برایم یادآوری می كند.
چه صدای دلنشینی دارد این پیرمرد موذن ؛ عمرش بلند باد.